•
بیوگرافی شاعر
آرشیو سایت
پيغامهاي خصوصي شما
ليست دوستان تالار گفتمان
ارتباط با ما
خوش آمدگويي
با سلام به شما بازديدكننده عزيز، اين سايت تازه افتتاح شده و خواهان قرار گرفتن در ليست برترين سايتهاي ايراني ميباشد. همچنين اين سايت در دو زبان فارسي و انگليسي تهيه شده و جهت استفاده مشاوران و بازديدكنندگان غير فارسي زبان نيز ميباشد. اگر در مورد امكانات و ظاهر سايت نظري داريد، آنرا به آدرس Fbahrani@Fbahrani.com ارسال فرماييد. ما از دريافت نظرات شما بسيار خشنود شده و آنها را سرلوحه فعاليتهاي خود قرار خواهيم داد.
براي برقراري ارتباط با ما، لطفا نامههاي خود را به آدرس الكترونيكي Fbahrani@Fbahrani ارسال فرماييد. ما در اسرع وقت به نامههاي شما پاسخ خواهيم داد.
لینک دوستان
معین بهمنیان
مرد داستان فروش
کامران
عیانی در نهان
گل آرزو " صدای عشق "
خلیل جلیل زاده
زنان کلیکی
قلمدان های مرصع
صبور
حصار
مهتاب
دارابستان
تنهاترین جزیره
کوهنوردان داراب
همیشه پیشم بمون
ترفندهای کامپیوتر
ستاره کم نور
باران بهار
غزل باران
ساده دل
مرجان
غریبه
همایون نیکخواهی
رضا نیک فرجام
دختر صحرا
عشق بچگی
کلبه خاکی
دلریختگان
زاغی
زهرا
سایت شعری فتاح بحرانی
" فریادی در سکوت "
همان طوری که دوستان خوبم اطلاع دارند تخصص من در منابع طبیعی است و در آن مشغول خدمت بودم . بعد از انقلاب بترها و اره ها تیز و در سراسر ایران به جان درختان و مراتع و بوته زارها افتادند . متأسفانه مقامات ذیربط کاملاً به این فاجعه ملی بی اعتنا بودند و به همین دلیل مرا سد راه خود می دیدند و با توطئه ای دهها نفر زمین خوار را در محیط اداره به جان من انداخته و مرا مجبور به استعفا نمودند که شرح آن در بیوگرافی ام آمده است . در کنار شهر داراب جنگلی به نام "سُرخون بیشه " بوده است که همان طوری که از نامش پیداست شاید هزاران سال بر روی این جنگل کشمکش بوده و به خاطر همین آنرا جنگل سرخ نام نهاده اند . این جنگل عروسی آراسته بود که صدها داماد زمین خوار طالب آن بوده اند . شعری در این مورد سروده ام که ذیلاً مطالعه و ملاحظه می فرمایید .
یک روز مثل همیشه
رفتم به سرخون بیشه
فلانی همرهم بود
در کج دنج بیشه
آورده همره خود
صد داس و بیل و تیشه
ریشه به دست من بود
تا قطع کنم با تیشه
یه بطری دست او بود
خون درخت تو شیشه
از می خواست نویسم
اینجا جنگل نمیشه
من با صدای فریاد
دستی زدم به تیشه
با خون خود نوشتم
که واگذار نمیشه ، جنگل سرخون بیشه
----------------------------------
پیج من در فیس بوک :
داراب خرداد 90
چقدر دلم گرفته
صدای سکوت می شنوم
هوای مرده
به دوش
سکوت باغ می بینم
چنار ایستاده
و خالی
ز بانگ چلچله هاست
نماز بکر تبرک
گرفته
دور و برم
نیاز
به نماز ندارم
نماز من ابری است
که ایستاده
روی کویری
و سجده برده به آن
کویر ساده غربت
چقدر تنهایی
بیا
و آب بنوش
از لبان تشنه من
که
هر دو
از نژاد
خرابه آبادیم
برای اینکه این شعر بهتر خوانده شود احتیاج می بینم توضیح مختصری در مورد آن به استحضار برسانم . سال 1986 میلادی که با انفجار نیروگاه اتمی چرنوبیل در شوروی مصادف بود و من تصادفاً در آن سال در آلمان بودم . در آنجا شایع شده بود که به واسطه نزدیکی محل انفجار به آلمان و اروپای شرقی خطر نشت رادیو اکتیو به کشورهای این منطقه وجود دارد . شهر مورد سکنی من شهری به نام آشوفنبورگ بود که تا فرانکفورت فاصله کوتاهی دارد و من هر روز با قطار این راه را طی می کردم . در بین راه شهر " هنو " مرکز نیروگاه اتمی دارمشتات بود که قطار از کنار آن عبور می کرد و من هر روز با تلخ کامی ناظر زد و خورد پلیس و مردم در حوالی این نیروگاه بودم و اثر نامطلوبی از مسافرت در من به جای گذاشت و مسافرتم را نیمه کاره با سرودن شعر " بازگشت " رها نمودم که این شعر را در سال 1383 نیز در سایت منتشر کردم . اکنون بعد از گذشت 26 سال خاطره جان سوز دیگری اعصابم را به هم ریخت و فاجعه هسته ای فوکوشیمای ژاپن در اقیانوس آرام پیش آمد که مرا خانه نشین و حتی بیمارستان نشین کرد و مرتب برای خود تکرار می کنم که:
" زمین از فکر دانایان چه تاریک ، خدا از دست همکاران چه دلتنگ "
دانایان در روی زمین همکار خدا در تکامل هستند و خدا از دست همکارانش چه دلتنگ است .
افسوس که دولت ها عبرت نمی گیرند از عبرت بر انگیزان دل مشغول ...
این شعر را در بهمن ماه 89 در داراب سروده و تقدیم بینندگان خوبم می نمایم .
بیا که عکس خدا روی شانه ات پیداست
برای کشتن من این بهانه ات پیداست
به راه سادگی ام دام و دانه می پاشی
عطش با سلام در بینندگان خوبم در هرجایی که هستید . شعر کوتاهی به نام عطش که بازگو کننده جنگ و نفرتی است که ما انسان ها در برابر هم و ستیزی که باز زمین مهربان آغاز کرده و سفر گسترده با سخاوت این کره خاکی را با غارت خود به آتش تجاوز به سوختن کشانیده . این چند بیت کوتاه بازگو کننده نفرتی است که زمین به انسان و انسان به زمین روا داشته . طبیعت مهربانی که روزی به قول سپهری : " تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ، زنگ باران به صدا می آید " . اکنون در این قطعه کوتاه بسیار بی رحم در مقابل بی رحمی ها مقابله به مثل می کند . در این شعر دست پر عطوفت ابر به جای اینکه نم دار باشد تب دار است .
ابرها دود حریقند به دور سر ما
دست تب دار رفیقند به دور سر ما
از پس چهره به دنبال عطش می تازند
در پی زخم عمیقند به دور سر ما
تقدیم به بینندگان خوب همیشگی ام در سراسر دنیا که من مشتاقانه تشنه دیدار تک تک آنها لحظه شمارم.
دست گمنامی من
آنجا بکار
ای نامدار
تا بماند
نسل خوبی
از نجابت برقرار
دست من آنجا بکار
آب باران
آورد
آنرا به بار
در بیابانی
که عابر می رود
صدها هزار
مرغ حق
بر شاخه هایش
لانه آرد
بی شمار
تا نبینم
بیش از این
سرها
به درد انتظار
اعتباری
از من بی اعتبار
واژگون دستی
که قانون
کرده آنرا
نابکار
یادگار
در فضای دوزخ
این روزگار
این شعر را من یک بار در 17 خرداد ماه 86 که تازه آنرا سروده بودم به سایت دادم . اکنون که بیش از سه سال از تاریخ سرودن آن می گذرد حس می کنم که این شعر برای امروز سروده شده . در این شعر پیشگویی های شده که مرا با خدایی که همیشه با او هستم نزدیک تر کرده است . امیدوارم مثل همیشه مورد پسند بینندگان خوب همیشگی ام باشد .
17 خرداد ماه ۱۳۸۶
رفــیق من ، رفقــــــایت هنوز مـــــــی آید
غروب غـــــم به عزایت هنـــــــــوز می آید
شتاب کردی و رفتـــی به میهمـــــانی گل
صـــــدای رفـــــــتن پایت هــــــنوز مـی آید
نشسته سـادگی ام پیش مـــــهربانی تو
که ســـــادگی به هــــــوایت هـنوز می آید
رها شدی و رها کرده ای تــــــو دنـــــــیا را
نســــیم کوچ رهایت هــــــنوز مـــــــــی آید
ستاره وار نشــــــستی به جمع جانبـــازان
ســتاره با شـــــهدایت هــــــنوز مـــــی آید
شب است و گریه امانم نمی دهد امشب
رفیـــق غصه ســـــرایت هنــــــوز مــی آید
حواله می شود از غیــــب بهـــــر روزی تو
کـــه قطره قطره برایــــــت هـــــنوز می آید
که درد من به دوایت هــــــنوز مـــــــی آید
تمام پیـــــکرت از دیـــــده ارغوانــــــی بود
که بوی عطر حنـایت هــــــنوز مـــــــی آید
چه گریه ها که نـکردی به راهـــکار بــــشر
غریو گـــــــریه و هایت هنـــــــوز مــــی آید
خدا نــدیده و دیــــــدارش آرزوی تــــــــو بود
صـــــــدای وای خــــدایت هنوز مــــــی آید
تو صبر کردی و زندان و بنـــد بر هم ریـــخت
سـزای صــبر بجایت هنــــــــوز مـــــی آید
تو بوق فانی فریاد مــــی زدی ، فتـــــــاح
صدای بــــوق فنایت هــــــنوز مــــــی آید
نمی دانم این شعر را چه سالی سروده ام . فقط می دانم که بین کاغذ پاره های قدیمی آنرا یافتم و به احتمال زیاد مربوط به سال ۷۷ یا سال های بعد از آن بوده که من در زمستان این سال در اسارتگاه عادل آباد بدون گناهی اسیر بودم .
شاعری در بند است
آخرین گریه او لبخند است
همه آگاه کنید
بر سر ظلم زمان کاه کنید
بفریبید فریبنده و گمراه کنید
ناله از پشت در بسته به خون می پیچد
عقل از بی گنهی سوی جنون می پیچد
**** ای وای **** ۱۷ بهمن 88 داراب
وای از دســـت پریشانی حـــــالم ای وای
باد کـــرده نِگـــهم روی خیـــــــالم ای وای
روز و شب گم شده در ابر پریـــشانی من
مــــــاه آواره بـه دنـــــباله سالـــم ای وای
شرق و غـــرب بدنم غربت تنهــــــایی من
می تراود سخن از سمت شمالم ای وای
پخـتم از حُرم نفــــس های ریاکـــــار زمان
باز هـم میـــوه ناپــــــختۀ کالــــــم ای وای
بی کمالات به مهمانی عــــرفان رفتــــــم
غرق نادانی و بی فهم و کــــمالم ای وای گر شــما را به خطا بوسه عــــــرفان دادم مصلـحت بوده خطا ، کرده حــلالم ای وای من اســـیر قفسم بخــــت نگون سار ببین هم قفس می شکند شـهپر بالــم ای وای مــــی بــــرد خــــاطر صد حادثه از یاد کـویر باد اگـــر پخـــش کنـــد بـــذر نهـالم ای وای در زنـــــدان بگشــودند بــه رویـــــم فـــــتاح تا سیه روی شود حــسن و جمالم ای وای
مــــی بــــرد خــــاطر صد حادثه از یاد کـویر باد اگـــر پخـــش کنـــد بـــذر نهـالم ای وای در زنـــــدان بگشــودند بــه رویـــــم فـــــتاح
تا سیه روی شود حــسن و جمالم ای وای
** پل **
۱۷ آذر ۸۸ داراب
کاش دستی روی تنــهایی من خط می کشید
خط تاری از تبار رســم و عــــادت می کشــــید
شـــــط خونینـــی فـراهم کرده چشمم با غمت
کاش دستی آید و پل روی این شط می کشید
** قفسی در قفس **
ما پر از برگ خزانیم ، خزان خانه شدیم
بند و زنجیر بیارید که دیوانه شدیم
به یادبود 19 آذر ماه 77 که قفسی در قفسی جای گرفت.
5 آذر ماه 88 داراب
شب درون زندان ساکت و معصوم است
خواب می آید و روی تنهایی من می پوشد
هیچکس نیست در این تنهایی
که به تنهایی من آب دهد
روی تنهایی من می پوشد
خواب و باد و مهتاب
بوی زندان دارد
عطر تنهایی من
چه شب نمناکی است
شب زندانی من
هیچکس نیست در این تاریکی
قفسم بردارد
ببرد تا ایوان
تا که مهتاب بتابد
به شبی زندانی
باش تا فردا صبح
دستی از غیب
به فواره شب
نور دمد...
... و این هم شعری نه چندان دلپسند که از تراوشات روزهای دلگیر پاییزی در داراب ، مهر ماه 88 می باشد :
ای جـــــوانان وطــن اینـــک مرا یاری کنید
دیگ جوشـــان وجودم را نگـــــهداری کنید
آب صــبرم قطره قطره رفتــــه از دیگ وجود
صبر دیگر را به دیگ خشک من جـاری کنید
سلام بر بینندگان خوبم در هرجایی از این دنیای بزرگ که هستید ، این بار برایتان کوله باری دارم از دست تهی ، تا نباشد خالی از بی حاصلی . شعری تقدیمتان می دارم که قبلاً در اردیبهشت ماه گذشته در کتابی تحت عنوان " این روشنای نزدیک " توسط انتشارات محترم سخن گستر مشهد در مجموعه ای به همین نام در نمایشگاه بین المللی کتاب رونمایی گردید ، در این مجموعه اثر کوتاهی از اینجانب که بیوگرافی و یک غزل می باشد از این بنده حقیر هم چاپ گردیده که احتمالاً در کتابفروشی ها موجود است ، شما دوستان شعردوست را به دیدن آن دعوت می کنم . شعر نه چندان زیبای " وای تو وای همه ، وای همه وای تو بود " غزلی است از اینجانب که در مجموعه جای داده شده است . همراه مجموعه که برای من از طرف انتشارات محترم سخن گستر پست شده نامه ای است که خود شعر زیبایی است و خطاب به بنده نوشته و چون متن بسیار زیبایی دارد ، من روا ندیدم که شما را از متن آن محروم سازم . قبل از هرچیز بی نهایت از لطف مدیریت محترم انتشارات سخن گستر مشهد و دوست عزیز جناب آقای محسن سراجی تشکر و قدردانی نموده و ایشان را به ادامه این کار بزرگ و مفید تشویق نمایم . برای ایشان و همه کسانی که در راه پیشبرد ادبیات این مرز و بوم در حال فعالیت اند موفقیت و بهروزی آرزو می کنم .
فتاح بحرانی . ** وای تو وای همه ، وای همه وای تو بود **
داراب ۱۵ مرداد ماه ۱۳۸۳
یاد آن روزی که دراعمــاق دل جـــــای تو بــــود
روی چشمم روز و شب گلدسته پـــــای تو بــــود
هر طرف سر می زدم ابری ز ابریشم بــــه پــــا
روی دوشم رشته زلف ســــمن ســــای تو بــــود
وای می کردی اگر امروز می دیدی به خــــواب
وای تو وای همـــه وای همــــه وای تــــو بــــود
ســــالــــها در خانــــه مهـــمان عروســــی غـمم
حکم قتل خانگی با مهر و امــــضای تــــو بــــود
دوختم من جامه ای از شعر و پوشاندم بــه بــــاد
جامــــه ام انــــدازه انــــدام زیبــــای تــو بــــود
موج می زد اشک من طوفانی از غم شد بـــه پا
قایـــقی وارونه در امــــواج دریای تــــو بــــود
می زدم سر را به سنگ و ناله می کردم ز درد
هرکجای خانه را دیدم کـــه مـــأوای تـــو بـــود
می تراشد ســــینه ام فتــــاح غـــم آبـــاد دلـــت
هرکه را دیدم غمـین از غربت نــــای تو بــــود
داراب ۱۲ بهمن ۸۶
افتـــــــــاده تر از بــرگ خــــــــزانیم ببیـــــــنید
زنــــــــدانی دلتنـــــــــگ زمانیـــم بــــــــبینید
درهای زمــــان بــــــسته به روی نــــــــظر ما
ما بســـــته و پیوســـــــته نهانیم ببـــــــینید
ساکن به فراموشــــــی دلـــــــگیر زمیــــــنیم
جاری شــــــده در خون جهانــــــیم ببیـــنید
گنـــــجیم فرو رفته به مـــــــرداب زمـــــــــانه
افــــــتاده و در امن و امــــــــانیم ببینــــــــید
اندر سبد سفـــــــره ی ما غیر صفا نیست قانع به یکـــــــــی تکه نانـــــــیم ببیــــــنید
فکرم هیجان دارد و شعرم هیــجانی است
ما شــــــــاعر شعر هیــــــجانیم ببینیـــــــد
تنــــــهایی خــــــود را به چـرا برده به صحرا
شـــبها بر این بره شــــــــــبانیم ببینــــــــید
ما کــشته و آشـــــــفته ی فریاد بلنـــــــدیم
صــــــــــد ســــال دگر باز همانیــــــــم ببینید
با آه و فغان روز به شــب برده به حـــــسرت
ما بلــبل ماتم کده ی آه و فغانیم بــــــبینید
از من به جهان مانده نه نامی نه نـــشانی
آواره ی بـــــی نام و نشــــــانیم ببیـــــــنید
هرکس نگران اســـت به احـــــــوال دل خود
مـــــــا بهـــر فرا خود نگــــــرانیم ببیــــــــنید
کس نیست که با بیکـسی ما بنــــــــشیند
بیکــــس شده در ذهن کســــــــانیم ببینید
جای من خالی درون هرچه هست
خرده تنهاییم از آب بگیر
داراب 24 بهمن 87
تقدیم به دوستان و بینندگان خوبم که در آن طرف آبها در غربت به تنهایی غربت زده ای در وطن می نگرند :
نام تنهایی من روی دریا پهن است
کاش بیهوشی مزمن
تنِ هشیاری من را می برد
پشت سجاده گسترده شهر
جسدش را می خورد
من به شهر خودم و
درد غربت دارم
جسد غربت خود
همره آب
به شما بسپارم
من به دیدار تو
با آب زلال آمده ام
تو به ساحل برگرد
که از آن سوی افق
خیره بر غربت تنهایی من می نگری
خرده تنهاییم از آب بگیر ...
تبریک نوروز
سلام و درود و تهنیت بر کلیه بینندگان خوبم در هرجایی از این دنیای بزرگ که هستید :
در بهاری که پر
از زمزمه
تنهاییست
تهنیت می گویم
به گل
ساده پیراهن
تنهایی تو
سال خوبی برای تک تک دوستانم آرزو دارم و امیدوارم زنده باشم و سال دیگر پیامی را به شما هدیه کنم .
دوستدار شما ، فتاح بحرانی
نکته مهم : به علت نقصان قسمت نظرات سایت ، لطفاً در هنگام گذاشتن نظر خود ، اگر دارای وبلاگ ، وبسایت و یا ایمیل هستید ، در قسمت " عنوان شما " به جای نوشتن نام خود ، نام وبلاگ ، وبسایت و ایمیل خود را بنویسید تا صاحب این سایت بتواند با شما ارتباط برقرار کند . با تشکر .
باز هم من را صدا کن ، باز هم
جمعه 2 اسفند 87 داراب
باز هم من را صـــــــدا کن ، باز هــــم
از خـــدا من را جـــــــدا کن باز هــــــم
پیش من امشب بمان و لحــــــظه ای
با صـــــــدایت آشــــــنا کن باز هــــــم
دست تنهایی مـــــن در دســــت بـاد
ما دو را امشـــــب دعـــــا کن باز هم
خواب دیـــــدم بوســـــه بر رویم زدی
خـــواب را تعبـــــیر مـــــــا کن باز هم
تـــــو نـــــــدیدی انتـــــهای بــــــــودنم
رخـــــــنه بر بی انتـــــــها کن باز هــــم
با نگاهــــی کــــــشته ای دیــگر مـــــرا
بار دیـــــــگر هــــم نگــا کـــــن باز هم
آمــــــــدم گل بـــــو کنـــــم از بــــــاغ تو
درب بــــــاغ لاله وا کـــــــــن باز هــــــم
مــــن رهـــــــا کردی و رفتــــی راه خود
ایـن رهــــایی را رهــــــا کــــــن باز هم
آمــــدی کـــردی مــــــرا زندانـــــــی ات
درب زنــــدان را تو وا کـــــــن باز هـــــم
دســـــــت تنـــــــهای مرا اینـــــــجا بکار
سایـــــــه ای بر خـــــــود بنا کن باز هم
شـــــــرم رخــسار تو آتــــــش مــی زند
باز هـــم شــرم و حیا کـــــن باز هـــم
بسته ای دستم به بــــند دست خــود
بند دیـــگر هـــــم به پا کن باز هـــــــم
بهر دیــــدار تو رفتـــــــم من به بـــــــاغ
بـــــــاغ را غـرق صــــــفا کن باز هـــــم
خلوتی دارم چو شبــــــــهای کــــــــویر
یاد این خلوتــــــسرا کــــــــن باز هـــم
پایم از ثانیه ها بسته و بی پا ماندم
داراب ۲۳ آذر ۸۷
همه از روی زمین رفتـــــه و تنها مــــاندم
من تهی بودم و بی توشه در ایـنجا ماندم
دسـت خالی من از ثانیه ها قرض گــــرفت
پایم از ثانیه ها بســـته و بــی پا مـــــاندم
یادگاری که به جا مــاند از ایــن تنــــــهایی
نقش گنگی است که بر گوشه دلها ماندم
همه رفتند و به جا مانـده رهی طـــــولانی
مـــن بی پا که از این قافلـــــه ها وا ماندم
هرکجا دیده ای آورده خســـی در تـــــوفان
یاد مــن کن که در آن دامن صحـــــرا ماندم
روزها دست دل از گریه خــود می شستم
شام در وادی بی حاصــــل شب ها ماندم
گوهـــرانم همه در کوره دل ذوب شــــــدند
آتشــــی بوده و در حســـــــرت دریا ماندم
دســــت فردا بگرفتم که شـوم از شب دور
به درِ بســته ی فرســــوده فردا مانـــــــــدم
تا که احــیا کنم آن زخم به جا مانده ز ظلم
بانگ احــــــیا زدم و در شــــــب احیا ماندم
مانـده در چاه فراموشــــــی از این بهتر بود
که مــن امروز به زنـــــــدان زلیـــــخا مانـدم
یاد دیــــــداری که با گلهـــــای پرپر داشـــــتم
ششم مرداد 87 داراب
یاد عــــــطر خاطراتی را که در ســـــر داشتم
پای گــــل زیر صنـــــوبر آتشی کــــــردم به پا
سنــــــگر آزادگی را مــــــن منـــور داشـــــتم
ساده بودم ، شعر می گفـــتم برای سادگان
شــعر سرخ سادگی را جمله از بر داشـــــتم
دامــــنی گل می خــریدم از بهار ســــــبز باغ
باغ را از عطر شــعر خود معــــــطر داشــــــتم
شعر من تصویری از بیهودگی های من است
بهر تو تصـویر خود را مـــــن مصور داشـــــــتم
درب نا اهلان به رویم بسته ، زندانــی شدم
من کلیــدی از نیایش بهـــر این در داشـــــتم
خنجری در دست همراهان و من بی اعــــتنا
عــــــادت دیرینــــــه من با زخم خنجر داشتم
بسته فـــــریادم کـــــــه تا یادم رود فـریادی ام
یـــــاد فـــــــریادی کـــــه با الله اکبر داشــــــتم
داشـــتم من پیروانی در بلاد شـــــرق و غرب
از خـــــلیج فارس تا دریای احـــــــمر داشــتم
همسرم دور از من و از ذهـــن من بی اطلاع
کاش من هم در نهانم ذهن همسر داشــتم
باز کن ...
یکی از دوستان در صفحه نظرات من نظری گذاشته بود ، وقتی به وبلاگ او رفتم تا از او تشکر کنم ، قطعه زیر را فی البداهه سرودم ، هم اکنون بی مناسبت نیست که این قطعه را به نظر دوستان خوبم نیز برسانم :
داراب 9 بهمن 87
باز هم
آمدم و
دل به تنهایی
تنهای تو
دادم
دیشب
و تو هم
سعی بکن
باز کنی
گره ساکت
تنهایی من ...